امیررضا اظهری
خاطرات امیر رضا جون
تاريخ : سه شنبه 2 / 7 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : مرتبه

 

یه قلب برات کشیدم میون موج دریا

رو ماسه هاش نوشتم دوستت دارم یه دنیا

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود؛وقتی دلی تنگ می شود.

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 20 / 1 / 1393 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 559 مرتبه

سلام به دوستان عزیز و پسر گلم

عزیز دلم شرمنده که چند وقتی پست جدید نذاشتیم .

از موقعی که از عروسی پسرخاله مهدی برگشتیم سرگرم خونه تکونی بودیم ، بعدش دوباره رفتیم تهران فرصت نشد.

الان خوابیدی ، اومدم یه پست کوچولو بذارم ، آخه تا میام پشت کامپیوتر شما زودتر از من تشریف میاری  و نمیزاری.

امیررضا جونم ایشالله دوباره میام و از خاطرات عیدت برات می نویسم ناز گلم.

 

 



موضوع : تصاویر امیر رضا
تاريخ : شنبه 3 / 12 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 541 مرتبه

سلام عزیزم لحظه ی ورودت به دروازه ی قلبم ولبخندشکفتنت به باغچه ی دنیا

رو اول به خودم چون سرآغاز حس خوشبختی من است وسپس به تواز ته دلم

تبریک میگم …

نازنینم

دوسالگیت مبارک.

 

 

 

 

 

 

 پسر گلم دوسال به سرعت برق و باد گذشت و شما ماشالله روز به روز بزرگتر وشیرینتر میشی عزیز دلم. از خدای مهربون تشکر میکنم که هدیه زیبایی مثل شما به من و بابایی عطا کرده ، خدای مهربون از تو سپاسگزاریم.

خیییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوستت داریم امیررضا جونم

 

خوشگلم داریم میریم تهران عروسی پسرخاله مهدی. ایشالله برگشتنی  مطلبها و عکسهای جدید تو وبلاگت میذاریم.

 

 

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 16 / 11 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 507 مرتبه

عزیز دلم ابوالفضل همراه مامان و باباش داشتند میرفتند کربلا و ما رفته بودیم

فرودگاه بدرقه اشون.

 

دست بابایی درد نکنه اونجا از شما دو تا وروجکها عکس انداخت مگه میزاشتین

،خنده بیچاره بابایی از دست شما چی کشیدقهقهه

 

 

 



موضوع : تصاویر امیر رضا
تاريخ : چهارشنبه 16 / 11 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 517 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

مخصوص امیررضا جونم




موضوع : حرف های مامانی
تاريخ : پنجشنبه 19 / 10 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 531 مرتبه

سلام پسر گلم

22 ماهگیتو بهت تبریک میگم عزیز مامان البته با تاخیرخجالت

عزیزم این 22 ماه خیلی زود گذشت انگار خواب می بینم . ماشالله بزرگ و آقا شدی.زبان

امیررضا جونم امروز 17 روزه که دیگه شیر نمی خوری.اولش خیلی برام سخت بود اما با این مساله خیلی خوب کنار اومدی و زیاد مشکل نداریم تو یه پست دیگه مفصل برات تعریف میکنم تا بدونی چه جوری از شیر دست کشیدی.ماچ

این روزا خیلی شلوغتر و لجبازتر از قبل شدی ، بلبل زبون هم شدی عزیزمزبان

از صبح تا شب راه میری و یه لحظه هم نمیشینی متفکر منم پشت سرخوت همه جا میکشی و فقط با هم بازی میکنیم بعضی وقتا خیلی خسته میشم ، میشینم اما گریه میکنی که باید سرپا وایستیکلافهواقعا کلافه میشم اما چاره ای ندارم ، به حرفات گوش میکنم.

ایشالله وقتی تو هم بزرگ شذی به حرف منو بابایی گوش کنی شیطون بلا.قلب


وقتی دوربینو میارم ازت عکس بندازم نمی ذاری ، دوربینو از دستم میگیری منم مجبور میشم بزارم سرجاش و بی خیال عکس میشم. به همین دلیل کمبود عکس داریم گریه این چندتارو هم به سختی با بابایی انداختیمناراحت

 

 

عزیزم چی میشه همیشه با اسباب بازیهات بازی کنی.

 

 

 

 

خوشگلم داری ناهار درست میکنی بابا بیاد بخوریمقهقهه

 

 

 

 

اینجا داری دماغتو میکشینیشخندانگار یه چیزه اضافی هست درنظرتنیشخند

 

 

 

 

محل خاله بازی اینحاست هرروز بازی میکنیمقلب

 

 

 

عزیزم اینجا محل میوه خوردنت هستقهقهه

 

 

 

جای قشنگی انتخاب کردی هم میوه میخوری و هم بازی میکنینیشخند

 

 

 

 

ای شیطون زبانسیب زمینی هارو از آشپزخونه به پذیرایی پرت میکنیمتفکر

 

 

 

آفرین پسر گلم که به مامانش کمک میکنه

خیلی قشنگ چیدی رو گازقهقهه

 

 

 

احساس میکنم از وقتی شیر نمی خوری لاغر شدی عزیزمگریه

 



موضوع : تصاویر امیر رضا
تاريخ : شنبه 23 / 9 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 567 مرتبه

 

 

سلام به همه دوستای گلمون

 

ما بعد 1 ماه برگشتیم .

 

 

امیررضا جونم 21 ماهگیتو با 22 روز تاخیر بهت تبریک میگم ؛ مامانی رو ببخش

فدات شمخجالت خجالت میکشم که دیر اومدمقلب البته شما شیطون شدی و

نمیزاری بیام بشینم پشت کامپیوترآخ فقط به من گیر میدیعصبانی وقتی بابایی

میاد سراغ کامپیوتر باهاش کاری نداریناراحتاما منو حسابی ناراحت و عصبانی

میکنی.

 

خلاصه بگذریم پسر گلم ، من می بخشمت چون هنوز خیلی کوچولوییماچ

عزیز دلم 21 ماه خیلی زود گذشت و شما هم ماشالله بزرگ شدی و آقانیشخند

البته خیلی شیطون و ناقلازبان

تو این مدت خیلی چیزها یاد گرفتی ، فرهنگ لغاتت خیلی با مزه استماچ

قشنگ اینارو هرروز تکرار میکنی امیررضا جونم:

 

بابا ، مامان ، آبابا ، آبا ، عمه ، عمو

به دایی میگی دادیس

به چای میگیی آدیس

به جاروبرقی میگی بیق

به اسب میگی ابسقهقهه

به سیب میگی آااما

 

خیلی با نمک حرف میزنی ، خیلی هارو هم نمیتونی قشنگ بگی خودت کوتاه

صدا میزنی مثلاٌ :

به مریم میگی م

به هانیه میگی هانی

به حبیبه میگی حبه

و عزیزم اسمهایی هم که نمیتونی صدا بزنی به همشون میگی اده...زبان

 

پسر گلم این روزا خیلی بهونه گیر و لجبازتر از قبل شدی وخیلی گریه میکنی

گریه با اسباب بازیات بازی نمیکنی ، بزرگترین و بهترین اسباب بازیت شده جارو

برقی و یخچالگریه تا جاروبرقی رو ازت میگیرم و یا در یخچالو میبندم شروع

میکنی به گریه کردن ، اونم چه گریه ای خدا به دادم برسه دیگه ، تا نیم ساعت

نمیتونم آرومت کنم. 

 

خلاصه جونم برات بگه ، که عزیزم خیلی شیطون شدی و بازیگوش.

عکساتو پست بعدی واست میذارم خوشگلم.

 

 



موضوع : حرف های مامانی
تاريخ : جمعه 17 / 8 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 510 مرتبه

خداوندا تو را به حق شش ماهه حسین قسمت میدهم همه بچه ها رو در پناه خودت صحیح و سالم نگه داریقلب

 

 

خدایا تورو به خون پاک علی اصغر سیدالشهدا قسمت میدم نظری به طفل معصومی که الان تو بیمارستانها هستند بنداز و خودت شفاء کاملشون بده.

 

عزیزم امسال دومین سالی هست که تو این همایش شرکت میکنی.

 

 

 

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 10 / 8 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 602 مرتبه

سلام گل پسرم

عزیزم بیست ماهگیت مبارک باشه فدات شم.قلب


پسرم این روزا بیش از حد شلوغ و شیطون و لجباز شدیزبان


عزیزم یه کم تنبل تشریف داری چون هرچی بهت یاد میدم شیطنت و بازیگوشی میکنیمتفکر


امیررضا جونم از صبح تا شب سرم با تو مشغوله و هیچ کاری نمیتونم انجام بدم ؛ حتی نمیذاری به وبلاگت سر بزنم و به روز کنم. گریه


یک هفته میشه کلمه ( اده) یاد گرفتی و همه رو با اده صدا میزنینیشخند عوض اینکه به ما بگی بابا و مامان؛

میگی اده قهقهه بعضی وقتا هم اده رو کشیده میگی و با صدای بلند (اده ه ه )تعجب


قشنگ حرف نمیزنی ولی با اشاره همه چیو به من توضیح میدیقهقهه الهی من فدای اون اشاره هات بشم جیگر طلامماچ

 

اصلا نمیذاری ازت عکس بگیریم تا دوربینو میبنی فرار میکنی این چندتا عکسم به زور گرفتیملبخند

 

 

 

جایی برای تنبیه به شیوه بابایینیشخند اما حسابی بهت خوش میگذرهقهقهه

 

 

 

چقدر مرتب و باکلاس چیدی غزیزمزبان

 

 

 

دسرهای خوشمزه ای داری فدات شمخوشمزه

 

 

 

 

قهقههقهقهه چه ژستی گرفتی با این کفشها قهقههقهقهه

 

 

 

والا نمیدونم میخوای با سیب زمینی ها چی درست کنیزبان

 

 

 

 

 

 

 



موضوع : تصاویر امیر رضا
تاريخ : چهارشنبه 24 / 7 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 531 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 24 / 7 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 681 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 24 / 7 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 597 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 24 / 7 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 560 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 24 / 7 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 548 مرتبه
تاريخ : پنجشنبه 4 / 7 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 566 مرتبه

سلام پسر عزیزم

نوزده ماهیگیت مبارک باشه البته با 4 روز تاخیر ، باید منو ببخشی خوشگلم چون چند روزه سرم گرم پیاده روی بود نتونستم نوزده ماهیگیتو به وقتش بهت تبریک بگم عسلم.

این روزا وقتی از خواب بیدار میشی میری سراغ کمدت و لباساتو میاری که بریم بیرون ؛ چون بابا از سرکار دیر میاد حوصله ات سر میره. و دوتایی میریم پیاده روی و شما هم  تو کالسکه بهت حسابی خوش میگذرهزبان

چند روزی بود بابایی بهت قول داده بود اگه پسر خوبی باشی و شیطنت نکنی برات یه اسب خوشگل میخره.

دیشب که بابایی از سرکار اومد شما خوشحال شدی چون با دست پر اومده بود و برات اسب خریده بود ؛  اولش خیلی ذوق و شوق داشتی نشستی رو اسب نیشخند ولی بعدش اسبو ول کرده بودی و با جعبه اش بازی میکردی قهقهه ما هم میخندیدیم خلاصه با هزارمکافات بابایی خواست از شما عکس بگیره  ولی گیر داده بودی به جعبه متفکر بالاخره جعبه رو بابایی قایم کرد و گریه شما هم شروع شد که میخوای با چعبه بازی کنی با هزار مصیبت آروم شدی و موفق شدیم ازت عکس بگیریم خیلی شیطون شدی ناقلا شیطان

 

 

عزیزم اینجا بابایی میگه جعبه رو بده ؛ رو اسب بشین ولی سفت و محکم چسبیدی به جعبه

 

اینجا هم داری جعبه رو از دست بابایی فراری میدی فدات شمقهقهه

 

عزیزم چون بابایی جعبه رو از دستت گرفته گریه میکنی واقعاٌ خنده دارهنیشخند

 

 پسرم چه ژستی گرفته با این اسبشقلب

 

 

عزیزم عوض اینکه اسب تورو ببره ؛ تو داری اسبو میبریتعجب



موضوع : تصاویر امیر رضا
تاريخ : شنبه 30 / 6 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 543 مرتبه

 

پسرم دیروز دلم خیلی گرفته بود چون یازدهمین سالگرد بابابزرگت بود دوست داشتم برم سرمزارش و گل ببرم و فاتحه بخونم اما نشد؛  هم بابایی از سرکار دیر اومد و هم اینکه به اتفاق عمه معصومه رفتیم خونه خاله فاطمه تا کمی کمکش کنیم عصری برگشتیم و تو خونه براش قرآن و نماز خوندم.


امیررضا جونم میخوام یه کم باهات دردو دل کنم تا وقتی بزرگ شدی ببینی چقدر تنها بودم و غصه خوردم.

 

دیروز یاد 11 سال پیش افتادم که تو خونه با مامان و عمه معصومه نشسته بودیم اون موقع علی 40 روز بود که بدنیا اومده بود و سرمون گرم اون بود که یهو دیدم بابا حالش بد شد هر چقدر صداش کردم جوابمو نداد دست و پامو گم کرده بودم عمه معصومه گفت زنگ بزن  تا دکتر  بیاد ؛ وقتی دکتر اومد بالای سرش گفت با اورژانس ببرین بیمارستان منم میگفتم نه چیزی نیست الان خوب میشه چه گریه ای میکردم گریهخیلی روزهای بدی بود خلاصه اینکه سوار آمبولانس شدیم و رفتیم بیمارستان ، دوروز  بعد که رفتیم ملاقات دیدم دارن چشماشو  میبندن و بعدش بهش شوک زدن اما فایده ای نداشت دیگه تموم شده بود خدا میدونه چه جیغ و دادی میزدم که بابای من نمرده و زنده است.


خلاصه پسرم خیلی روزهای بدون پدر سخت بود اما دلم به این خوش بود که مامانم هست ناراحت اما مامانم از غصه بابا مریض شد و 9 ماه بعد از بابا رفت و منو تنها گذاشتگریه


17 تیر سال 82 صبح از خواب بیدار شدیم و خاله فاطمه گفت تا تو بری نون بخری منم سفره باز میکنم صبحونه میخوریم آخه مامانی گشنه اش بود ، منم زودی رفتم و برگشتم اما چه برگشتنیاسترسدیدم حال مامان بد شده و جیغ و داد زدم همه همسایه ها اومدن بعدش به همه زنگ زدم که مامان حالش بده باز رفتم دکتر آوردم و گفت تموم کرده تعجب من تعجب کردم که دکتر چی میگه  ؛ اما باورم شد که مامان داره میره و مارو تنها میزاره ؛ فقط گریه میکردم و میگفتم آخه من واسه مامان نون تازه خریدم ، خلاصه  امیررضا جونم مامان بزرگ هم منو تنها گذاشت و رفت.

 

 

 

 

عزیز دلم خیلی وقت بود دلم پر بود و هی بغض میکردم اما با یادآوری خاطرات یه کم آروم شدم.

 

 

روح مامان بزرگ و بابابزرگ شاد باشه.

 

 

اینم چند تا عکس که سالگرد مامان بزرگ رفته بودیم وادی رحمت

 

 

 

 

 



موضوع : حرف های مامانی
تاريخ : پنجشنبه 21 / 6 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 550 مرتبه

 

 

پسرم 1 ماهی میشه پست جدید واست نزاشتم چون کلا سرمون گرم بود و خیلی اتفاقا افتاده بود.


یه هفته ای سرمون گرم واکسن شما بود از درمانگاه که برگشتیم شما خودتون تا خونه خاله اعظم اومدی و اونجا به زهرا گیر داده بودی که نانای کنیم بیچاره زهرا رو خسته کرده بودی  بعدش ناهارو که خوردیم شما خوابیدین و بعد از بیدار شدن فقط گریه میکردی نمی تونستی پاتو زمین بزاری و بابا هم که سرکار بود خودمون اومدیم خونه و پیش مامان بزرگ و بابابزرگ خودتو لوس میکردی بعد از نیم ساعت نشستن اومدیم بالا و دوباره شروع کردی به گریه کردن چون نمی تونستی راه بری گریه میکردی؛ بابایی که از سرکار اومد واسه بابا ناز میکردی بعد عمه معصومه و دایی محمد اومدن عیادتت و شما دراز کشیده بودی و لوس میشدی تا عمه گفت پاشو نانای کن بلند شدی و لنگ لنگان رقصیدی و راه  رفتی. حالا منم تو دل خودم میگفتم چند روزی میخوابی و شلوغی نمی کنی اما بیشتر از همیشه شیطونتر شدی پسر خوشگل و نازمزبان

 

 

 

عزیز دلم چند هفته ای هم خونه خاله فاطمه سرگرم بودیم  چون از پله افتاده و پاش شکسته و باید میرفتیم و  کمکش می کردیم ؛ وقتی هم که میرسیم اونجا وسایلهای علیرضارو برمیداری و شروع میکنی به شلوغ کردن.

 

 

خوشگلم هفته پیش جمعه بابابزرگ و مامان بزرگ و دایی محمد اینا رفتن مشهد و ما تنها موندیم فقط بی تابی و گریه میکنی که بریم بیرون و چون بابا دیر از سرکار میاد خودمون میریم میگردیم و شب هم با بابایی میریم پارک و شما کلی ذوق و شوق میکنی و تو پارک با صدای موسیقی فقط نانای میکنی جیگر طلام.

 

 



موضوع : حرف های مامانی
تاريخ : شنبه 19 / 5 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 554 مرتبه
تاريخ : جمعه 18 / 5 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 561 مرتبه

 

 

 

 

خداحافظ ماه پروردگار الرحمن الراحمین

خداحافظ ماه لحظه های افطار و سحر

خداحافظ ماه نعمت و رحمت و برکت

خداحافظ ماه شب های نورانی قدر

 

 

 

عزیزانم عیدتون مبارک.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 14 / 5 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 703 مرتبه
تاريخ : شنبه 12 / 5 / 1392 | نویسنده : سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
بازدید : 567 مرتبه

عزیز دلم از اول ماه مبارک رمضان هر شب دیر میخوابی و سحری بیداری میشی و با ما غذا میخوری بعدش میخوام بخوابونمت گریه میکنی که من میخوام بازی کنم.

شب بیست و سوم هم خونه مامان بزرگ اینا احیا نگه داشته بودی تا سحر حتی تا ساعت 6 بیدار بودی و بعدش خوابیدی خدا قبول کنه فدات شم.

دیشب سحری  ما غذامونو خورده بودیم و تموم شده بود سفره رو جمع کردم دیدیم یهو بیدار شدی و اومدی طرف غذا و تو قابلمه بهت غذا دادم گیر دادی که نوشابه هم می خوای و یه کم بهت دادیم اما بعدش ریختی زمین و کلی خندیدی.الهی قربونت بشیم عزیزم که سحری بلند میشی و غذا میخوری.

بعد از کلی مکافات دیشب سحری دیدم مشغولی ؛ موفق شدیم ازت چندتا عکس بگیریم چون اجازه نمیدی تا دوربینو می بینی می خوای از دستامون بگیری و شروع میکنی به گریه کردن و قهرو خوابیدن روی زمین قهرقهرقهر

 

 

عزیزم اینجا قبل از غذا نوشابه میخوردی

 

با حسرت نگاه میکردی بازم برات تو لیوان بریزم.ماشالله لیوانتم چقدر کوچیکهنیشخند

 

 

داری با نوشابه ور میری که بالاخره موفق شدی بریزی زمینعصبانی

 

 

شیطون بلا ریختی زمین و داری قه قه میخندیقهقههقهقههقهقهه

 

 

 منم دستمال آوردم پاک کنم داری فکر میکنی که باز یه کاری انجام بدیمتفکر

 

 

قربونت برم داری به مامانی کمک میکنی من گفتم یه فکری تو کله ات هستزبانچشمک

 

 

 

پاک کردی خسته شدی و انداختی رو عروسکت که اون نوشابه رو ریخته زمیندروغگو

 

 

تازگیها اسباب بازی جدید پیدا کردی نایلونو برداشتی و عروسکتو گذاشتی توشتعجبتعجب

 

 

اینجام دیدی خفه میشه سرشو بیرون آوردیقهقههقهقهه

 

 

شبها هم با ماهی تابه میخوابی چون همه اسباب بازیهارو گذاشتی کنار و اینارو دوس داری و میای تو اشپزخونه و باهاشون بازی میکنی تا میخوام از دستت بگیرم چنان جیغ و داد میزنی که من میترسمآخ

 

 

هر وسایلی که دستت میاد تو فر قایم میکنی شیطون بلااز خود راضی

 

 

 

جیگر طلای مامان و بابا کلاٌ تو هر کاری و شیطونی کنی ما خیلی دوستت داریم ماچماچماچ



موضوع : تصاویر امیر رضا
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
کدهای عکس و تصویر