شب زنده داری
پسرم از روز اول ماه رمضان شبها دیر میخوابی معمولا تا سحر بیداری و نزدیکهای 3 میخوابی خیلی خسته و کلافه میکنی هردومونو
ولی یه کارایی میکنی که هم خنده ام میگیره
و هم تعجب 
![]()
عزیزم وقتی که می خوام بخوابمونمت از دستم فرار میکنی و میری تو کمد قایم میشی و بعدش میری آشپزخونه و یه دستمال برمیداری و ساعت 2 نصف شب شروع میکنی همه جارو تمیز میکنی الهی من فدات شم که داری به مامانی کمک میکنی
![]()
کلا همه کار میکنی فرشهای کوچیکو میاری وسط پذیرایی و جمع و جور میکنی فکر کنم از صبح تا شب 50 بار جا به جا میکنی و من میندازم سرجاش دوباره شما برمیداری و من هرازگاهی بی خیالت میشم و کاری به کارت ندارم
اما نیم ساعت که میگذره انگار زلزله اومده خونمون از دست شما
![]()
پسر شیطون من درسته که خیلی شیطونتر از قبل شدی ولی خدا بهم تو ماه مبارک رمضان صبر داده که باهات بازی کنم شبها که دیر میخوابی ظهر ساعت 1 بیداری مشی و تا از جات بلند میشی میگی باید برقصیم
وبعدش چادرمو میاری که بریم پایین.
![]()
از صبح تا شب که بابایی رو نمی بینی وقتی از سرکار میاد بدو بدو میری بغلش و میری جلوی در که برین پایین و با شلنگ بازی کنی و و قتی بابایی می خواد بیاردت بالا چه گریه ای میکنی و این روزا خیلی لجباز شدی و خودتو واسه بابا لوس میکنی عزیز دلم.


شب زنده داری
