شماهم کامپیوتر بلدید؟
وقتی بزرگ شدم به بابام می گم برام تب لت بخره......... ...
شماهم کامپیوتر بلدید؟
وقتی بزرگ شدم به بابام می گم برام تب لت بخره......... ...
نویسنده :
سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
15:21
شماهم کامپیوتر بلدید؟
وقتی بزرگ شدم به بابام می گم برام تب لت بخره......... ...
نویسنده :
سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
15:21
شماهم کامپیوتر بلدید؟
وقتی بزرگ شدم به بابام می گم برام تب لت بخره......... ...
نویسنده :
سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
15:21
داستان دل دردیم ...
یه روزی از این روزا من بودم و مامان و یکی از 10 تا پسر خاله ها ( وای چقدر پسر خاله دارم من) ... :-) اون روزی بابایی از سر کار اومد و دید من دارم هی گریه میکنم، مامانی هم داشت غذا درست میکرد این پسر خاله هم هی من و بالا پایین مینداخت... (فکر کنم تازه رفته بود باشگاه بدن سازی D-: ) مامانی اینا از بس که پسر خاله هوامو داشت بهش یه اسم دیگه میگفتن، اسمش محمد رضا بود ولی نمیدونم چرا هی بهش میگفتن خدمات .... D-: خلاصه اون روزی مامانی و بابایی و پسرخاله بالاخره فهمیدن که گریه های من بخاطره دل دردم بود و این شد که بابایی من و گذاشت رو مبل و 1 ساعتی من خوابیدم .... :-) ...
داستان دل دردیم ...
یه روزی از این روزا من بودم و مامان و یکی از 10 تا پسر خاله ها ( وای چقدر پسر خاله دارم من) ... :-) اون روزی بابایی از سر کار اومد و دید من دارم هی گریه میکنم، مامانی هم داشت غذا درست میکرد این پسر خاله هم هی من و بالا پایین مینداخت... (فکر کنم تازه رفته بود باشگاه بدن سازی D-: ) مامانی اینا از بس که پسر خاله هوامو داشت بهش یه اسم دیگه میگفتن، اسمش محمد رضا بود ولی نمیدونم چرا هی بهش میگفتن خدمات .... D-: خلاصه اون روزی مامانی و بابایی و پسرخاله بالاخره فهمیدن که گریه های من بخاطره دل دردم بود و این شد که بابایی من و گذاشت رو مبل و 1 ساعتی من خوابیدم .... :-) ...
نویسنده :
سعید اظهری.لعیا ذابح جمشیدی
15:19






